تبليغاتX
بهار سبز
بهار سبز

من خدا را دارم


آرزو

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.


کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .


باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.


گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .


جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.


پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما...گاو دم نداشت!


زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

چهارشنبه 5 بهمن1390  توسط Sar  |

 

زیبایی رایگان است!

مردی در نمایشگاهی گلدان می‌فروخت.


زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.

بعضی‌ها بدون تزیین بودند، اما بعضی‌ها هم طرح‌های ظریفی داشتند.


زن قیمت گلدان‌ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است.


او پرسید: “چرا گلدان‌های نقش‌دار و گلدان‌های ساده یک قیمت هستند؟! چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می‌گیری؟!”


فروشنده لبخندی بر لبانش نشست و گفت:

“من هنرمندم. قیمت گلدانی را که ساخته‌ام می‌گیرم. زیبایی رایگان است!…”

سه شنبه 4 بهمن1390  توسط Sar  |

 

مهربان باش

مهربان باش


مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند

ولی آنان را ببخش


اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

ولی مهربان باش


اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت

ولی موفق باش


اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند

ولی شریف و درستکار باش


آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای

شاید یک شبه ویران کنند

ولی سازنده باش


اگر به شادمانی و آرامش دست یابی

حسادت می کنند

ولی شادمان باش


نیکی های درونت را فراموش می کنند

ولی نیکوکار باش


بهترین های خود را به دنیا ببخش

حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد


ودر نهایت می بینی هر آنچه هست

همواره میان “تو و خداوند” است

نه میان “تو و مردم”

چهارشنبه 28 دی1390  توسط Sar  |

 

یک روایت از عشق…

یک روایت از عشق…


” جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت دختری با یک گل سرخ…


از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب دست خط را بیابد، “دوشیزه هالیس می نل”. با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. “جان” برای او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد .


روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد. به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند، ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.


هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنوید:


زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد بلند قامت و خوش‌اندام، موهای طلایی‌اش در حلقه‌هایی زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌ماند که جان گرفته باشد. من بی‌اراده به سمت او گام بر‌داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: “ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟” بی‌اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شدم و در این حال “میس هالیس” را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود ۵۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته‌ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می‌کرد.


او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می‌توانستم همیشه به او افتخار کنم.


به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم:

من “جان بلا نکارد” هستم وشما هم باید دوشیزه “می نل” باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟”

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

“فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است.”


طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می‌شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

دوشنبه 26 دی1390  توسط Sar  |

 

گاهی دلم می‌سوزد…!

گاهی دلم می‌سوزد

که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم!

چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم!


گاهی دلم می‌سوزد

که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم!

چقدر می‌توانیم کنار هم بخندیم اما اشک یکدیگر را در می‌آوریم!


گاهی دلم می‌سوزد

که چقدر می‌توانیم حرف‌های قشنگ بزنیم و نمی‌زنیم!

چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم!


گاهی دلم می‌سوزد

که چقدر می‌توانیم شاد باشیم اما غمگینیم!

چقدر می‌توانیم امیدوار باشیم اما نومیدیم!


گاهی دلم برای عشق می‌سوزد که منتظر می‌ماند!

تا عاشقانه بیاییم بدون توقع و انتظار،

اما ما باز هم…


آری گاهی دلم می‌سوزد…


شیرین بهادر (سپهری)

جمعه 23 دی1390  توسط Sar  |

 

روزگارا...

روزگارا...

که چنین سخت به من می‌گیری

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست!

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می‌خواند

اما باور دارم دل‌خوشی‌ها کم نیست

زندگی باید کرد...

چهارشنبه 21 دی1390  توسط Sar  |

 

سخن سهراب

سخن سهراب

ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ

ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ...

ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ،

ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،

ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،

ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ.

ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ

ﻫﺮﮔﺰ

جمعه 2 دی1390  توسط Sar  |

 

آزمون پالایش سه‌گانه سقراط

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟"سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .


آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"


سقراط: "درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟"


آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و..."


سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟"


آشنای سقراط: "نه، برعکس..."


سقراط: " پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟"


آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."


سقراط نتیجه‌گیری کرد: "بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟"


اینچنین است که سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود.

پنجشنبه 1 دی1390  توسط Sar  |

 

گروه 99

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست.


روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.


به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’


آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.


پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!


اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.

پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟


نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.


آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.


با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟


آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!


او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!


فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!


آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.


تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد.

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.


نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ... راضی نیستند


خوشبختی ما در سه جمله است :

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.

چهارشنبه 23 آذر1390  توسط Sar  |

 

در حال زندگی کنید:

اگر در حال زندگی کنید و تمام انرژی خود را متوجه زندگی در لحظه نمایید، فردای شما هم تضمین خواهد شد. چرا که فردای شما محصول عملکرد صحیح امروز شما است. اگر عمر خود را در حسرت دیروز با نگرانی فردا سپری کنید، لحظه‌ها را از دست خواهید داد و این به معنی از دست دادن فردا نیز می‌باشد.

شنبه 19 آذر1390  توسط Sar  |

 


درون زندگی به آنهائی دل می بندیم که ما را نمی خواهند واز وجود آنهائی که مارا می خواهند بی خبریم وشاید آن تنها دلیل تنهائیمان باشد.

 

اساسنامه نشریه بهارسبز جوانان
شعر لینا روزبه حیدری

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0
آمار بازديدكنندگان