داستان زيباي اطلاعات لطفا
وقتي خيلي كوچك بودم اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.
قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميكردم و لذت ميبردم .
بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد.
ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا ميكرد .
بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميكردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد .
انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه ميمكيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم .
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا يكي بود كه حرف هايم را بشنود ، اشكهايك سرازير شد .
پرسيد مامانت خانه نيست ؟
گفتم كه هيچكس خانه نيست .
پرسيد خونريزي داري ؟
جواب دادم : نه ، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم .
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد ؟
گفتم كه مي توانم درش را باز كنم .
صدا گفت : برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار .
يك روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم .
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون كجاست . سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم .
روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم . او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم .
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميكنند عاقبتشان اينست كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند ؟
فكر ميكنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون كه گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد .
وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم . دلم خيلي براي دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نميرسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم .
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميكردم . در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم .
احساس مي كردم كه اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه ميكرد .
***
سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك ميكردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي كه به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند ؟
سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي ، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي ؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم .
گفت : لطفآ اين كار را بكن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم .
***
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
يك صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم .
پرسيد : دوستش هستيد ؟
گفتم : بله يك دوست بسيار قديمي .
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت .
قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر كنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش .
صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند : به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را مي فهمد .
منبع : انديشه هايم
داستان كوتاه زندگي مانند قهوه است
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.
روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.
دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.
البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
يك داستان زيبا
يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!
داستان واقعي بسيار جالبي ازيك معلم و دانش آموز
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است!


السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
سلام به همه ی دوستان بهار سبز امسال محرم هم رسید انشالله عزاداریتان پر شور باشد جای ما خالی از اینکه نمی تونم شرکت کنم واقعا ناراحت هستم انشالله بتونم از اینجا تکلیف را ادا کنم
سلام بر محرم الحرام

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زدهاند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای دادهای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلالههای سرخ را به گوش جان میرسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم میشکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجرهها آزاد میکنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش میرسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا میخواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست میکند.
و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلمستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.
و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد، و سلام بر حسین، سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.
حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بیشیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین (علیه السلام) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.
بگمانم كه نخواهد بشود روز امشب
داغهاى دلم از بس كه برافروخته اند
نيست حاجت كه نهم شمع شب افروز امشب
پنجاه میلیون دلار، داستانهای افغانی به زبان انگلیسی
پنجاه میلیون دلار، نام کتابی است از عبدالوکیل سوله مل شینواری که به تازگی به زبان انگلیسی منتشر شده است. شینواری نویسنده افغان است که در بین نسلی از افغان ها شهرت زیادی دارد. در این مجموعه داستان نویسنده سعی کرده دغدغه های اجتماعی مردم افغانستان را به تحریر بکشد و به خرافه ها و جنبه های سنت ها و رسوم افغانی توجه کند. چاپ این کتاب در بازار ادبیات انگلیسی از دو جهت حایز اهمیت است. اول به این جهت که این کتاب اولین مجموعه داستان مستقل از یک نویسنده افغان است که به انگلیسی ترجمه می شود و دوم اینکه این کتاب توسط یک مترجم افغان به انگلیسی ترجمه شده است. این دو عامل نشان می دهد که هم ادبیات افغانستان قابلیت های جهانی شدن و وارد شدن به ادبیات جهان را دارد و هم اینکه افغانهایی که تسلط به زبان های خارجی دارند تا چه اندازه می توانند در معرفی فرهنگ و ادبیات کشور خودشان موثر باشند. این مجموعه داستان آیینه ای است از زندگی خیلی عادی مردم افغانستان. آنهایی که در افغانستان هستند یا در بیرون از افغانستان در جای جای دنیا پراکنده شده اند اما هنوز هم شدیدا افغانند. داستان های وکیل ما را شهر به شهر خانه به خانه و چهره به چهره به داخل حافظه جمعی افغانستان و مردم آن می برد. داستان های وکیل با ما نفس می کشد با ما در خیابان راه می رود و با ما سر سفره می نشیند غذا می خورد و به این شکل خواننده را به تمام زوایای مخفی زندگی افغانی می برد. زوایایی که معمولا افغان ها از بازگو کردنشان در مقابل دیگران سرباز می زنند. عبدلوکیل شینواری در رشته داستانهای خود ما را در مثلث خودمان با خاطره جمعی خودمان و تماشای مردم دنیا به صورتی برهنه، تنها می گذارد. و در این عریانی هم از ما چهره ای راست تر به چشم عالم نشان می دهد و از ما نیز به خودمان چهره ای را نشان می دهد که همواره می خواسته ایم مخفی بداریمش. داستان پنجاه میلیون دلار روایت جایزه ای است که برای سر بن لادن گذاشته اند و مردی به طمع این مبلغ خود را به آب و آتش می زند تا او را بیاید و چون از یافتن او در جستجویی مخاطره آمیز ناامید می شود ناگهان فکری شیطانی به سرش می زند. برادرش را می بیند که هم چهره بن لادن است. برادری که سر بریده او می تواند مبلغ زیادی برای او به ارمغان آورد و هیچ کسی نیز نتواند به موضوع شک کند. اینگونه نویسنده با طنزی تلخ وارد روان شگفت آدمی می شود که در دو راهی شرافت و اشرافیت اسیر مانده است. داستان بعدی داستان مردی است که در آغوش معشوقه اش در غرب خبر کشته شدن زنش را می شنود و وقتی متوجه می شود پسر خودش به خاطر غیرت و مسایل ناموسی مادرش را کشته است. نمی تواند خوشحالی اش را پنهان کند و تقابل این مسرت با حیرت معشوقه غربی اش تقابلی از رویارویی شگفت سنت افغانی با جهان بیرون است. در داستان بعد فرمانده پلیس است که در جستجوی دزدان به فرزند خودش بر می خورد و دو باره با نوعی تقابل مواجه می شویم که در زندگی افغانی فراوان اتفاق می افتد. داستان جهان مدرن، داستان مردانی سنتی است در حقیقت فرماندهان جهادی که از افغانستان برای شرکت در سمیناری به غرب آمده اند و شب در هتل با وسایل جهان جدید ذوق زده می شوند و صبح با چهره های نخوابیده طشت رسوایی شان از بام می افتد. داستان بعدی داستان مردی است که در آغوش معشوقه اش در غرب خبر کشته شدن زنش را می شنود و وقتی متوجه می شود پسر خودش به خاطر غیرت و مسایل ناموسی مادرش را کشته است، نمی تواند خوشحالی اش را پنهان کند و تقابل این مسرت با حیرت معشوقه غربی اش، تقابلی از رویارویی شگفت سنت افغانی با جهان بیرون است. داستان "کیف"، روایت پیرمردی است که در کیف دستی اش جسد مرده کودکی را چون گنجی گرانبها حمل می کند و سربازان طمعکار و راهزن را شوکه می کند. باقی داستان ها هم به همین شکل روایت تقابل های شگفت و جادویی زندگی افغانی است. مزاحم تلفنی که به خانه خودش به اشتباه مزاحمت تلفنی ایجاد می کند و یا خانواده ای که از بمباران می گریزند اما سرمای هوا بی هیچ حمله ای آن ها را می کشد. تقابل بعدی یا در حقیقت داستان بعدی روایت مردی است که در مهاجرت عاشق دختری می شود که بعد ها در می یابد دختر خود اوست. داستان های عبدالوکیل شینواری همه روایت تقابل های بیهوده و از جانبی مضحک زندگی شگفت افغانی است. این داستان ها قصه های جهانی جادویی است. داستان ها همه در شیوه واقع گرایی نوشته شده اند. اما با این همه نوعی ریالیسم جادویی را هم باخود دارند.اگر چی به هیچ وجه مشخصات ریالیسم جادویی را ندارند. این در حقیقت جادوی زندگی افغان هاست. زندگی سرشار از جن و پری و شیطان. زندگی اسرار آمیز غرق در شیطان که شیاطین و اجنه و دیو ها از هر جای این زندگی سر بلند می کنند. مهم ترین شگرد آقای شینواری نیز همین توصیفات روایی است. اگر چه توصیف های او عموما کلی اند و به ندرت وارد جزییات می شوند. نویسنده به طور کل به جزییات اهمیت نمی دهد. او هیچ وقت به شکل معمول شخصیت سازی نمی کند. داستان جهان مدرن، داستان مردانی سنتی است در حقیقت فرماندهان جهادی که از افغانستان برای شرکت در سمیناری به غرب آمده اند و شب در هتل با وسایل جهان جدید ذوق زده می شوند و صبح با چهره های نخوابیده طشت رسوایی شان از بام می افتد. ش خصیت های او همه آدمهای بی چهره اند یا در حقیقت آدمهایی هم چهره. انگار همه شخصیت های داستان ها همه یک نفرند که در هر جایی به شکلی تازه سر بیرون آورده و ماموریت نو یافته اند. آدمی که حالت ها و تفکراتش تغییر نمی کند تنها در مو قعیت های مختلف نقاب های متفاوت به چهره می زند. به این ترتیب می توان داستان های وکیل شینواری رانمونه ای از روایت متفاوت داستان نویسان افغانستان از وقایع به حساب آورد و شاید همین مساله نیز بوده است که ناشر آمریکایی دورانس را متقاعد کرده است تا ترجمه انگلیسی این کتاب را با ترجمه زیبای رشید ختک منتشر کند. بدون شک این اقدام می تواند آغازی تازه باشد از به جریان افتادن ادبیات امروز افغانستان در جامعه ادبی مغرب زمین.

به روايت افسانهها روزي
شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از
كار خود دست بكشد و وسايلش را با
تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل
چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل
شامل
خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر
شرارتها
بود.
ولي در ميان آنها يكي كه
بسيار كهنه و مستعمل به نظر
ميرسيد، بهاي گراني داشت و شيطان
حاضر نبود آن را ارزان بفروشد ...
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد :
اين نوميدي و افسردگي است .
آن مرد با حيرت
گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين
مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير
ابزارم بياثر ميشوند، فقط با
اين وسيله ميتوانم در قلب
انسانها رخنه كنم و كاري را به
انجام برسانم.
اگر فقط موفق شوم
كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و
اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر
آنچه ميخواهم بكنم..
من اين
وسيله را در مورد تمامي انسانها
به كار بردهام. به همين دليل اين
قدر كهنه است

