بديهيترين حرف اين است كه براي وضع هر قانون يا ابلاغ مقررات جديد در سيستم اجرايي كشور بايد آيندهنگري را بيش از هر نگاه ديگر مورد توجه قرار داد. به عبارت ديگر اگر امروزه مشكلي پيش آمده، براي رفع آن بيش از هر چيز بايد به تاثير آينده راه حل آن انديشيد. اين توضيح واضحات را براي اين دادم كه به يك موضوع مهم بپردازم.
در خبرها آمده است كه مسئولان امور اتباع خارجي وزارت كشور دوباره اعلام كردهاند كه فرزندان اتباع افغانستان در ايران نبايد و نميتوانند در كشورمان به تحصيل بپردازند. اين دستور اگر يك تصميم مديريتي در وزارت كشور يا يك توافق بين ايران و سازمان ملل متحد است، علي الظاهر تبعات آينده آن در نظر گرفته نشده و صرفا راه حلي ناقص و بي اثر براي حل مشكل فعلي حضور افغانيها در ايران ميباشد. در اين باره به چند نكته اشاره ميشود:
1- براي يك كشور بزرگ مثل ايران با جمعيتي بيش از هفتاد ميليون، حضور كمتر از دو ميليون اتباع خارجي كه احتمالا 5/1 ميليون آن افغاني هستند، نه تنها هيچ ضرري ندارد، بلكه با توجه به تحولاتي كه در چند دهه اخير در حوزه كارگري پيش آمده، ميتواند مفيد و سودمند باشد. در توضيح بيشتر بايد گفت كساني كه در ارتباط با كارگران ساختماني و كشاورزي، اعم از كوره پزخانه ها، حفر چاه، دامداريها، كارگران ساده و. ... هستند ميدانند كه براي اين نوع كارها با كمبود كارگران ايراني مواجه هستيم و لذا اخراج كارگران خارجي به عنوان اينكه جاي كارگران بيكار ايراني را اشغال كردهاند، نه مفيد است و نه شدني. چرا كه بيكاران ايران عمدتا از كساني هستند كه حاضر نيستند چنين مشاغل پرزحمتي را بپذيرند و به نظر ميرسد اگر علاقمند يا متمايل به اين نوع كارها باشند، كار براي آنها هست. آيا اين همه دارندگان مدرك ديپلم و ليسانس بيكار حاضرند در بيابانها و حاشيه شهرها و روستاها، در كوره پز خانه ها، دامداريها، مرغداريها، عمق چاهها و. ... كارگري كنند؟
2- از آنجا كه اتباع خارجي در هر كشوري در اقليت هستندو در ايران ما نيز افغانيها از اقليتهاي مهاجر هستند، بزهكاري اندك آنان به چشم ميآيد و به سرعت رسانهاي ميشود و بيشتر از ديگر موارد نفرت شهروندان ايراني را برميانگيزد. بديهي است كه جرم و جنايت خارجيها در كشور ميزبان پذيرفته نيست. لذا اگر مقاماتي كه آمار مربوط به جرم بزه و جنايت اتباع خارجي مثلا افغانيها را دارند آن را ميزان
جرم و بزه ايرانيها مقايسه وارائه نمايند، پيش بيني ميشود نسبت آن به نسبت جمعيتي افغان به ايراني، بسيار كوچكتر باشد.
3- بر فرض اين كه مسئولان، فحواي دو مورد بالا را قبول نداشته باشند و يا قبول داشته باشند اما بالاخره در يك چارچوب كارشناسي به اين نتيجه رسيده باشند كه شرايط افغانستان به گونهاي هست كه اتباع آن از سراسر دنيا از جمله ايران به كشورشان بازگردند و در سازندگي سرزمين خود سهيم شوند و اين كمكي است به كشور همسايه و مسلمان كه امروزه داراي يك دولت مركزي و قوي و مورد حمايت جامعه جهاني ميباشد. لذا انگيزه بازگرداندن افغاني ها، نه از نگاه مصلحت جامعه ايراني بلكه از نگاه مشاركت در پيشرفت و آباداني افغانستان است. اگر چنين باشد، بايد شيوه طرد آنان تغيير كند. يك وقت براي حمايت از مسلمانان افغانستان كه تحت ستم شورويها ستم ميديدند، در و دروازه كشور را در شرق و غرب ايران و افغانستان گشوديم و آنها آمدند، كار پيدا كردند، وجدان كاري خود را نشان دادند، با دختران ايراني ازدواج كردند، فرزند دار شدند و مورد محبت قرار گرفتند، اما در شرايطي كه آمريكاييها همان كشور را اشغال كردهاند و سازندگي آن گونه كه در ابتداي تجاوز غربيها به افغانستان تبليغ ميشد، پيش نميرود، بايد با شدت و حدت از ايران اخراجشان كنيم. در صورتي كه اگر سازندگي در افغانستان رونق زياد داشت، دليلي نداشت كه اخراجيها از در بروند و از پنجره بازگردند.
4- نگارنده همانند ساير ايرانيها، به هيچ عنوان راضي نيست كه عدهاي غير ايراني بصورت غير قانوني در شهرها و روستاهاي كشورمان حضور داشته باشند و آنها از امكانات متعلق به هموطنان نيازمندمان بدون پرداخت ماليات يا عوارض بهرهمند شوند، لذا به آساني ميتوان قوانين و مقرراتي را وضع كرد و بكار گرفت كه هم افغانيها قانوني وارد ايران شوند و هم به ازاي بهرهاي كه از امكانات و بيتالمال ايراني ميبرند حق و حقوق ملك و ملت را بپردازند. اين امر باعث ميشود كه امور كارگري ايران نيز دچار تنش و بحران نگردد.
5- در هر صورت امروزه جمعي از افغاني در ايران بطور غير قانوني زندگي و كار ميكنند و داراي خانواده هستند و دولت قصد دارد به هر شكلي آنان را به كشورشان بازگرداند. آيا در اين شرائط درست است كه خانواده و بخصوص فرزندان آنها تحت فشار قرار گيرند.
واقعيت اين است كه شرائط زندگي خانوادگي افغانيها در ايران و در حاشيههاي عقب افتاده شهرهاي بزرگ و حتي شهرهاي كوچك و روستا ها، بسيار سخت و اسفبار است. در همين شرائط سخت، فرزنداني تيزهوش و درسخوان دارند. و اگر شرائط و معادلات سياسي و اجتماعي اجازه ميداد، بسياري از آنها به مراتب بالاي علمي ميرسيدند، همانگونه كه فرزندان بعضي از چهرههاي جهادي و سياسي افغان كه در ايران مجاز به زندگي و تحصيل رسمي بودند، به درجات بالاي علمي رسيدند و امروزه در كشور خودشان منشا اثر و خدمت هستند.
6- جلوگيري از تحصيل فرزندان افغانيها، كه نتيجهاش بازماندن جمعي از جوانان و نوجوانان با استعداد يك كشور اسلامياست، آثار بسيار سوئي دارد. وانگهي مگر براي افغانيهايي كه حاضر به بازگشت به وطنشان نيستند، بازداشتن فرزندانشان از تحصيل، كار ساز است؟ آيا ميتوان پدري كه تخلف ميكند فرزند او را مجازات كرد؟ آيا بچههاي افغاني كه هيچ نقشي در بودن ايران و نرفتن به كشورشان ندارند، نبايد درس بخوانند؟
7- فرض كنيد با بهرهگيري از ابزار بازدارندگي تحصيل دانشآموزان افغاني، همه آنان را از ايران طرد كرديد. آيا فكر كردهايد كه اين بچهها در آيندهاي نه چندان دور، مثلا بيست سال ديگر، بدليل ناراحتي كه امروزه برايشان ايجاد ميكنيد، چه مشكلاتي را براي همسايه غربي شان يعني ايران فراهم ميكنند؟ مگر جمع زيادي از افغانيها كمتر از 130 سال پيش، جز هموطنان ما نبودند؟ مگر در دين و زبان و آداب و رسوم، مشتركات زيادي با هم نداريم؟ مگر تاريخ طولاني مشترك نداريم؟ مگر بسياري از بزرگان فرهنگ و ادب ايران زمين، از همين بچههايي كه امروزه افغانيشان ميدانيم نبودهاند؟ پس چرا ميخواهيم نسلي از افغانهاي فارسي زبان را تحويل كشورشان بدهيم كه از ما نفرت داشته باشند؟ آيا ميتوان افرادي را از تحصيل، كه به آن عشق ميورزند، بازداشت و به آنها قبولاند كه بين ما و آنان دوستي و مراوده و همدلي وجود دارد؟ آيا انسجام اسلامييعني همين؟ اميدوارم كه در اين تصميم جدا تجديد نظر شود.

